|
هستی |
|
حرفهای ساده |
سلام یکسال و سه ماهه که از تولد وبلاگم می گذره........ یکسال و سه ماه از دلتنگی هایی که براتون گفتم......... توی این مدت از طریق همین صفحه مجازی دوستای خوبی پیدا کردم از نظرات همیشه خوبه خیلی از شماها استفاده بردم. خیلی وقتها که از دیدن بعضی از صحنه ها رنج می بردم و دوست داشتم داد بزنم تا بقیه بفهمند که چقدر اندوهم بزرگه ، اینجا انتخاب خوبی بود چون اطمینان داشتم به شما به همدلی تون همیشه منتظر یه فرصت بودم که از خیلی های شما تشکر کنم به خاطر حضور همیشه پر مهرتون و به خاطر همدردی هاتون .............. حالا که دیگه میخوام با وبلاگم خداحافظی کنم فرصت خوبیه برای این قدردانی ......... از جمله دوست گلم سوفی جون که قلمش قوی و تاثیر گذاره ، بهم انرژی میده از دوست خوبم که قالب خوشکل وبلاگم رو مدیون او هستم کسی که همیشه سر صبر نظر می ذاره اما چند وقتیه خیلی از ما دور شده ، نمی دونم چرا؟ از تعدادی عزیزان که خیلی کوتاه نظر میدن اما وقتی نظراشونو می بینم واقعا خوشحال میشم و از بهترینم که هیچ وقت اسمش تو نظرات نبوده اما در واقع نظر اصلی رو اون به من میده در اخر هم از همه دوستانی که کم رنگ یا پر رنگ در وبلاگم حضور داشتند سپاسگزارم ............
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1387ساعت 13:35 توسط شادی |
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1387ساعت 10:25 توسط شادی |
گفتي محبت کن برو، باشد خداحافظ... ولي...
رفتم که تو باور کني، دارم محبت ميکنم!
+ نوشته شده در پنجشنبه هفتم شهریور 1387ساعت 11:33 توسط شادی |
ميپرسم: چه كار مي كني؟
مي گويي: به اينده فكر مي كنم.
ميپرسم: اينده؟
ميگويي:
آ:آري، كاش
ي: يك بار
ن:نشان بدهي
د: دوستم داري
ه: همين!
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387ساعت 12:0 توسط شادی |
آن قدر دل كندن از تو سخت است كه در اخرين كوپه از اخرين واگن قطار نشسته ام! تا هرچه قدر مي شود... ديرتر تركت كنم!!!
+ نوشته شده در شنبه نوزدهم مرداد 1387ساعت 13:13 توسط شادی |
عميق ترين درد زندگی مردن نيست بلکه نداشتن کسی است که الفبای دوست داشتن را برايت تکرار کند و تو از او رسم محبت بياموزی.
عميق ترين درد زندگی مردن نيست بلکه گذاشتن سدی در برابر روديست که از چشمانت جاری است.
عميق ترين درد زندگی مردن نيست بلکه پنهان کردن قلبی است که به اسفناک ترين حالت شکسته است.
عميق ترين درد زندگی مردن نيست بلکه نداشتن شانه های محکمی است که بتوانی به آن تکيه کنی و از غم زندگی برايش اشک بريزی.
عميق ترين درد زندگی مردن نيست بلکه ناتمام ماندن قشنگترين داستان زندگی است که مجبوری آخرش را با جدايی به سرانجام برسانی.
عميق ترين درد زندگی مردن نيست بلکه نداشتن يک همراه واقعيست که در سخت ترين شرايط همدم تو باشد.
عميق ترين درد زندگی مردن نيست بلکه به دست فراموشی سپردن قشنگ ترين احساس زندگی است.
عميق ترين درد زندگی مردن نيست بلکه يخ بستن وجود آدمها و بستن چشمهاست.
عميق ترين درد زندگی مردن نيست بلکه اجبار به دل کندن از کسی است که بخاطرش سالیان سال از همه چیز و از همه کس دل کندی و اکنون او نیز از تو براحتی دل می کند.
+ نوشته شده در شنبه نوزدهم مرداد 1387ساعت 12:6 توسط شادی |

+ نوشته شده در پنجشنبه هفدهم مرداد 1387ساعت 10:15 توسط شادی |
یه دعا ::..
+ نوشته شده در پنجشنبه هفدهم مرداد 1387ساعت 10:5 توسط شادی |
تقدیم به اونی که مثل هیچ کس نیست
انگاری سیر شدی تو از غریبه
دل تو مثله پرنده ها شده
میشکنه با صدایه تو حنجره...
+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم مرداد 1387ساعت 13:1 توسط شادی |
گفتی چشم ها را باید شست،شستم ولی... گفتی جور دیگر باید دید !دیدم ولی ...گفتی زیر باران باید رفت،رفتم ولی او نه چشمهای خیس وشسته ام نه نگاه دیگرم را هیچکدام را ندید فقط در زیر باران با طعنه ای خندیدو گفت:دیوانه بارون زده
+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم مرداد 1387ساعت 11:32 توسط شادی |

+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم مرداد 1387ساعت 11:1 توسط شادی |
+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم مرداد 1387ساعت 11:0 توسط شادی |

+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم مرداد 1387ساعت 10:59 توسط شادی |
قصر آرزوها

+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم مرداد 1387ساعت 10:26 توسط شادی |

+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم مرداد 1387ساعت 10:24 توسط شادی |

+ نوشته شده در یکشنبه ششم مرداد 1387ساعت 13:16 توسط شادی |

+ نوشته شده در یکشنبه ششم مرداد 1387ساعت 13:16 توسط شادی |

+ نوشته شده در پنجشنبه سوم مرداد 1387ساعت 11:45 توسط شادی |
+ نوشته شده در پنجشنبه سوم مرداد 1387ساعت 11:36 توسط شادی |

+ نوشته شده در دوشنبه سی و یکم تیر 1387ساعت 12:32 توسط شادی |

+ نوشته شده در دوشنبه سی و یکم تیر 1387ساعت 10:53 توسط شادی |

+ نوشته شده در دوشنبه سی و یکم تیر 1387ساعت 10:46 توسط شادی |
+ نوشته شده در دوشنبه سی و یکم تیر 1387ساعت 10:45 توسط شادی |

+ نوشته شده در شنبه بیست و نهم تیر 1387ساعت 21:16 توسط شادی |
...از اینهمه ساده بودن خودم دلگیرم...خدایا.
و میدونم که هیچوقت هم نمی تونم سادگی و بی ریایی وجودم رو تغییر بدم.
ولی این سادگی برای من هیچ نفعی نداره..بلکه توی این روزگار به ضررم هم هست...
چه میشه کرد..
چقدر دلم گرفته این روزها....
چون نهالی سست می لرزد
روحم از سرمای تنهایی...........
+ نوشته شده در شنبه بیست و نهم تیر 1387ساعت 21:15 توسط شادی |
خدايا روزي كه كارم توي اين دنيا تموم بشه و صلاحت براين باشه كه از اين دنيا كوچ كنم ، توي اون لحظه كه ترس همه وجودمو گرفته ، بازم ميايي دلداريم بدي . توي اون لحظه كه تنِ سردم و روي خاك سرد ميذارن ، بازم ميايي كه تنها نباشم . اون لحظه كه نكير و منكر ميان و ترس و دلهره به حد جنون مي رسه ، ميايي بگي كه اين بنده ي منه راحتش بذارين . اي خدای من به حق خودت و همه ی بنده هاي پاكت قَسَمِت ميدم ، من و از اين دنيا پاك ببر بيرون . اگر لايق عفو و بخشش تو هستم ، ازمن بگذر ولي اگر اونقدر عصيان كردم كه در اوج خشمتي نسبت به من ، به هر ترتيبي كه خودت مي دون پاكم كن ، حتي به قيمت سخت ترين بيماريها و دردها و رنجها ، اي خدا ، اي خداي عزيز ، اي خداي مهربون من ، اي زيباي من ، .................... اول پاكم كن و بعد خاكم كن .
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387ساعت 20:12 توسط شادی |

+ نوشته شده در شنبه بیست و دوم تیر 1387ساعت 10:29 توسط شادی |
خيلى چيزها هست كه ميتونه از درون داغونت كنه ... خيلى چيزها كه كسى اونها را نميبينه ... خيلى چيزها كه آروم آروم از خيلى چيزها دلسردت ميكنه ... تا يه جايى تحمل ميكنى ... تا يه جايى براى آدمها نقش بازى ميكنى ... ولى خب تو هم آدمى؛ مگه نه؟ خسته ميشى، ميبُرى، كم ميارى ... اما وقتى يه اخم كوچولو ميافته گوشه ى نگاهت يا لحن حرف زدنت ميشه پر از خستگى و دلمردگى همه محكومت ميكنن ... ميگن اخلاقت بده ... ولى آخه مگه كسى از توى دل يكى ديگه خبر داره؟؟؟ خوبه كه تو هستى اين روزها ... مرسى كه تحمل ميكنى همه ى تلخى هاى منو ... نمی خوام بگم که دلیلش تویی ولی کاشکی می شدی مثل روزای اول مثل همیشه سکوت میکنم،لبخند ميزنم من ميشم همونی كه بودم ... بهت قول ميدم ... تو نگران چيزى نباش ... خب؟ پس فقط بهم قول بده كه هستى ... دلخوشم به همين بودنات ... گور ِ باباى اتفاقايى كه ميوفته ... چه اهميتى داره كه چى پيش مياد ؟ همين دو روز زندگى رو عشق است ...
+ نوشته شده در پنجشنبه بیستم تیر 1387ساعت 10:46 توسط شادی |
کسانی که به آنها محبت کرده ام بیش از همه مرا می آزارند They whom 1 benifit injure me most 
+ نوشته شده در یکشنبه شانزدهم تیر 1387ساعت 19:33 توسط شادی |
اشكی برای شـــوق
شوقـــی براي درس
درسی برای ميــــــز
ميزی برای کـــــــــار
کاری برای نـــــــــان
نانی برای تخــــــــت
تختی برای خـــــواب
خوابی برای مـــــرگ
مرگی برای سنــــگ
سنگی برای يـــــــاد
يادی برای اشـــــــك
ايــــــــــــــــــــن اســـــــــــــــــــت مــــــــفـــــــــــهـــــــــــوم زنـــــــــــــــدگــــــــــــــــی

+ نوشته شده در شنبه پانزدهم تیر 1387ساعت 18:51 توسط شادی |